تیم پشتیبانی ووبات ها

تلاش برای بهترین بودن

ساعت حدودا 3 صبح بود و آرتمیس در تاریکی شب روی تختش دراز کشیده بود.دستانش از شدت اضطراب میلرزید و حتی نمیتوانست از جایش بلند شود تا مقداری آب بنوشد. مدام با خودش مسیر زندگیش را مرور میکرد تا متوجه اشتباهاتش شود و از صمیم قلب آرزو میکرد که میتوانست فقط برای یک بار به […]

تلاش برای بهترین بودن بیشتر بخوانید »

داستان مهرگل

مهرگل در زبان فارسی اسمی است دخترانه که مرکب از مهر (خورشید) + گل، آن که در میان گلها چون خورشید می درخشد.مهرگل دختر موفرفری و دارای چشمان درشت زیبایی هست که جادوی رویاها رو به خوبی میشناسه در دریچه ذهنش دنیای خیالی مخفی برای خودش داره سرشار از حس ها،درد ها،ترس ها و شادی

داستان مهرگل بیشتر بخوانید »

آشوت

آشوت، یک پسر خوش ذوق و پرانرژیه که عاشق موسیقیه. میگن وقتی گیتارو میگیره دستش، سکوت لنگر میندازه تو کل کوچه پس کوچه های یِرِوان، اونوقته که صدای موسیقیش از شرق به غرب و از شمال به جنوب مثل یه نسیم خنک بهاری ، جاری میشه تو کالبد آدما و لبخند مینشونه رو لباشون. میگن

آشوت بیشتر بخوانید »

درخشش در آسمان ریو دو ژانیرو

لوکاس به سختی چشمانش را باز کرد. هنوز کاملا هوشیار نبود اما متوجه شد که در بیمارستان است. او هیچ چیز را به خاطر نمی آورد و حتی نام خودش را نیز فراموش کرده بود تنها چیزی که حس میکرد درد شدیدی  در تمام سرش بود. لوکاس مجددا از هوش رفت و بعد از 48

درخشش در آسمان ریو دو ژانیرو بیشتر بخوانید »

دقیق و منظم ، مثل ساعت

سیکاکو با صدای هشدار ساعتش از خواب بیدار شد. ساعت پنج صبح بود اما صدای جنب و جوش مردمی که با عجله به دنبال کارشان بودند به وضوح شنیده میشد،گویا شهر توکیو همیشه بیدار  و خیابان هایش پر از رفت و آمد بود. سیکاکو در میان وسایل و کتاب هایی که کف اتاقش ریخته شده بود

دقیق و منظم ، مثل ساعت بیشتر بخوانید »

پاستای مخصوص

در حاشیه بندر بارسلون اسپانیا خانواده ی مهاجری از ایتالیا زندگی میکردند. لئوناردو یکی از اعضای این خانواده بود. ووباتی معمولی که نه باهوش تر ،نه قوی تر و نه زیباتر از بقیه بود ولی یک ویژگی خاص لئوناردو را از همه متفاوت میکرد .او عاشق تجربه کردن هر چیز تازه ای بود و همین

پاستای مخصوص بیشتر بخوانید »

سوار بر موج های مدیترانه

در بندر بارسلون کشور اسپانیا،خانواده ثروتمندی در عمارت پالائوت آلبنیز(Palauet Albéniz) زندگی میکردند. بلا یکی از اعضای این خانواده بود. ووباتی غمگین و ناراحت. بلا عاشق صحبت کردن بود اما در خانواده اشرافی او کسی فرصت صحبت کردن با او را نداشت و همه مشغول کارهایی بودند که از نظر بلا وقت تلف کردن و

سوار بر موج های مدیترانه بیشتر بخوانید »

سرسخت تر از کولاک های مسکو

در یکی از سردترین روزهای زمستان ، درخیابان اودلنیای شهر مسکو ، میخائیل روحانی کلیسای مقدس ترونیتی ووبات بسیار لاغر و ضعیفی را جلوی کلیسا پیدا کرد.این ووبات ضعیف بدون هیچ یادداشت و نامه ای رها شده بود. او چندین روز به دنبال والدین این ووبات گشت اما نتوانست نشانه ای از آنها پیدا کند ،

سرسخت تر از کولاک های مسکو بیشتر بخوانید »

داستان ووبات ها

در گذشته های دور، قبل از اینکه انسان ها روی کره خاکی قدم بگذارند، زمین ساکنین دیگری نیز داشت. موجودات کوچک و قدرتمندی که از دل طبیعت برخواسته بودند و دیگر موجودات زمین آنها را به عنوان فرزندان جنگل میشناختند. نام این موجودات ووبات بود و  از دل چوب های جنگلی متولد میشدند.  ووبات ها

داستان ووبات ها بیشتر بخوانید »