در حاشیه بندر بارسلون اسپانیا خانواده ی مهاجری از ایتالیا زندگی میکردند. لئوناردو یکی از اعضای این خانواده بود. ووباتی معمولی که نه باهوش تر ،نه قوی تر و نه زیباتر از بقیه بود ولی یک ویژگی خاص لئوناردو را از همه متفاوت میکرد .او عاشق تجربه کردن هر چیز تازه ای بود و همین ویژگی اش باعث ایجاد دردسر های مختلفی برایش شده بود.حتی خانواده او مجبور شدند به دلیل دردسرهایی که لئو ایجاد کرده بود چندباری محل زندگی خود و یا مدرسه لئوناردو را تغییر دهند.اما تمام این مشکلات و درسر ها نیز نتوانست عطش لئو بری تجربه کردن چیزهای جدید را در وجودش خاموش کند.
روزهای کودکی برای لئوناردو به سرعت سپری شد و اکنون او به سنی رسیده بود که میبایست برای کمک به خانواده اش کار میکرد. به عنوان اولین شغلش در بستنی فروشی به نام پارالِلو(Parallelo) مشغول به کار شد،اما متاسفانه خیلی زود شغلش را از دست داد چون اکثر مشتریان از ترکیب طعم هایی که لئوناردو ایجاد میکرد راضی نبودند. برای لئوناردو کلیشه ها و اصول کوچکترین اهمیتی نداشت.ممکن بود او طعم کاکائو را با طالبی ترکیب کند و تصور میکرد دیگران نیز از تجربه چنین طعم جدیدی لذت خواهند برد.اما او اشتباه میکرد،اکثر مردم کلیشه ها را دوست دارند ، الگو های تکراری به آنها آرامش میدهد و خیال میکنند با پیروی از این الگو ها و کلیشه ها امنیت آنها بیشتر است . بسیاری از مردم ممکن است سال ها مشتری یک رستوران باشند اما بیش از سه مورد از غذاهای منو را امتحان نکرده باشند. بسیاری از آنها همان مسیری که اولین بار برای رفتن از خانه به محل کارشان طی کرده اند را برای سال ها تغییر نمیدهند حتی اگر این مسیر زشت ترین مسیر برای رسیدن به محل کارشان باشد.این الگو ها انقدر در زندگی ما تکرار شده است که دیگر به آن فکر نمیکنیم و به صورت خودکار تمامشان را اجرا میکنیم، اما تغییرشان ما را میترساند.
لئوناردو پس از چندین سال کار در رستوران های مختلف در نهایت توانست به عنوان سرآشپز مشغول به کار شود اما در هیچ رستورانی بیشتر از چند هفته نمیتوانست کار کند، چون هیچ کس نمیتوانست سرآشپزی که به دستورالعمل های پخت غذا پایبند نیست و طعم هر غذایش با دیگری متفاوت است رااستخدام کند . او مجبور شد در رستورانی کنار ساحل به نام دونزلا دِ لا کوستا به عنوان کارگرمشغول به کار شود.روز اول کارش را با استرس غیر قابل وصفی آغاز کرد.از دست دادن این موقعیت شغلی برایش مهلک بود پس به خود قول داد که دیگر هیچ چیز جدیدی را هنگام کار امتحان نکند و فقط وظایفش را به بهترین شکل انجام دهد.بعد از ورود به رستوران با بِلا آشنا شد. بِلا ووباتی مهربان و خوش صدا بود که در آن رستوران به عنوان پیشخدمت مشغول بود. بِلا با مهربانی و صبر وظایف و مسئولیت های لئوناردو را برایش توضیح داد و سپس مشغول کار خود شد. لئو باید تا قبل از ساعت یازده صبح کار نظافت رستوران را تمام و میزها را میچید، اما فشار استرس مانع میشد ، دستان او به شدت میلرزید و او حتی قادر به بلند کردن یک لیوان نبود. بِلا که از دور مراقب لئوناردو بود متوجه شرایط او شد، برایش یک لیوان آب آورد و از او خواست تا چند دقیقه ای بنشیند و نفس عمیق بکشد و در همین حین از او علت استرسش را پرسید.
لئوناردو در همان چند دقیقه داستان تمام دردسر های کودکی و از دست دادن چندین موقعیت شغلیش را به صورت خلاصه برای بلا تعریف کرد و به او توضیح داد که به علت شرایط خانواده اش از دست دادن این شغل برای مهلک خواهد بود.بِلا با مهربانی تمام پیشنهاد داد که در چند هفته آینده وظایف لئوناردو را با کمک همدیگر انجام دهند تا او بتواند لئوناردو را از تجربه کردن چیز های جدید در محل کار منصرف کند.صحبت کردن با بِلا لئوناردو را آرام کرد و او توانست شغل جدیدش را آغاز کند.
بعد از پایان اولین روز کاری بِلا،لئوناردو را به پاتوق خود کافه دانکین دعوت کرد.بِلا در اوقات فراغتش به همراه دوستش ماریانا به نواختن گیتار برای رهگذران میپرداخت. اینبار بِلا برای لئو داستان زندگیش و تمام تلاش هایش برای رسیدن به آرزوهایش را تعریف کرد . داستان زندگی بِلا برای لئوناردو الهام بخش بود و او را به فکر وا میداشت که بزرگترین آرزوی خودش چیست و برای رسیدن به آن باید چه کند؟ولی هنوز پاسخ روشنی برای آن نداشت.
حدود سه هفته از شروع کار در رستوران … گذشت،لئوناردو وظایف خود را به خوبی انجام میداد و همه از او راضی بودند.بِلا نیز مراقب او بود . اوضاع مالی خانواده لئوناردو رو به بهبود بود و همه چیز به خوبی پیش میرفت. روز پنجشنبه رستوران La Donzella de la Costa میزبان یک میهمان ویژه از ایران بود،آرتمیس ووبات هنرمند ایرانی قرار بود به این رستوران بیاید. سرآشپز بهترین غذاهایش را آماده کرده بود، میزها با دقت بسیار زیادی چیده شده بود و کف رستوران از شدت تمیزی برق میزد. آرتمیس به رستوران آمد و بعد از خوردن پیش غذا منتظر وعده اصلی بود.پائلای دریایی(seafood paella)یک غذای معروف و اصیل اسپانیایی که در تمام اسپانیا به یک شکل و ترکیب سرو میشد. غذای آرتمیس آماده سرو بود اما میل شدید لئوناردو به امتحان کردن کار دست او داد، در چند ثانیه لئو تمام چاشنی هایی که میشناخت به بشقاب غذای آرتمیس اضافه کرد و بِلا بدون اینکه چیزی بداند غذا را برای آرتمیس سرو کرد.آرتمیس از مزه غذایی که میخورد شگفت زده شده بود و نمیتوانست هیجانش را مخفی کند،او در پایان از سرآشپز به دلیل طعم منحصر به فرد غذایش تشکر کرد اما در کمال تعجب متوجه شد که سرآشپز از این طعم بی اطلاع است. پس با مدیر رستوران صحبت کرد و لئوناردو که چاره ای نداشت مجبور به گفتن حقیقت شد. اگر چه این امر باعث اخراج لئوناردو از رستوران شد اما او اکنون میدانست بزرگترین آرزویش چیست. او میخواست حس شگفت زده شدن آرتمیس را در دیگران نیز ایجاد کند . اما برای رسیدن به آن چه باید میکرد؟ هنوز نمیدانست.
لئوناردو تصمیم گرفت به کشور خود ایتالیا و شهر میلان بازگردد. او از خانواده اش جدا شد ، از دوست مهربانش بِلا خداحافظی کرد و با مقدار اندک پس اندازی که داشت به میلان بازگشت. بعد از گذشت حدود دو هفته لئوناردو نتوانست هیچ شغلی پیدا کند.او کمتر از پانصد یورو پول داشت و این پول فقط برای دو هفته زندگی در میلان کافی بود.لئوناردو حس میکرد به ته خط رسیده و شاید نتواند از این شرایط نجات پیدا کند.به دنبال یافتن شغل تقریبا تمام میلان را طی کرده بود و به هیچ نتیجه ای نرسیده بود. با نا امیدی مشغول پیاده روی در خیابان های میلان بود که یک دوچرخه خراب و زنگ زده نظرش را جلب کرد و ایده ای به ذهنش رسید. دوچرخه را خرید و با حدود دویست یورو آن را تعمیر کرد و تغییراتی در آن ایجاد کرد . با بقیه پولی که داشت چند چاشنی غذا، مقداری پنیر و پاستا خرید. او اکنون عجیب ترین اغذیه فروشی سیار شهر را داشت، یک اغذیه فروشی که فقط پاستا در ظرف های کوچک میفروخت اما هیچ کدام از دو ظرف پاستا شبیه هم نبودند.لئوناردو چاشنی ها و ادویه های مختلف را ترکیب میکرد و طعم های جدیدی خلق میکرد.او نام دوچرخه اش را پاستای مخصوص(Pasta speciale) گذاشت ، هر روز با دوچرخه اش به میدان ویرجیل میلان (Piazza Virgilio)میرفت و مشغول فروش پاستاهایش میشد.اوایل مشتری چندانی نداشت اما کم کم مشتریان ثابتی پیدا کرد که عاشق طعم تکرار نشدنی پاستاهایش بودند.آوازه پاستاهای او به تمام میلان رسید و اکثرا برای خرید پاستاهای لئوناردو مردم در صف می ایستادند.دیگر لئوناردو میدانست برای رسیدن به آرزویش چه باید بکند.
او با درآمدش توانست مغازه ی کوچکی در خیابان رووینج میلان (Rovigno) اجاره کند و رستوران خودش را با نام nuova esperienza به معنای تجربه ی جدید تاسیس کند.nuova esperienza رسما عجیب ترین رستوران شهر بود،این رستوران هیچ منویی نداشت و مشتریان غذایشان را انتخاب نمیکردند بلکه لئوناردو برای هر مشتری طعم جدیدی خلق میکرد. ممکن بود یک غذای سنتی با طعم و چاشنی های جدید نصیبتان شود یا ممکن بود غذایی برای شما سرو شود که اولین بار است تهیه شده و هیچ کجای دنیا مشابهش وجود ندارد. و جالب تر این بود که این غذا را برای یک بار خواهید خورد چون تمام غذا های لئوناردو با هم متفاوت بود، او هیچ دستور العملی برای آشپزی نداشت و تمام غذاهایش را از امتحان کردن چاشنی ها ، ادویه ها، مواد غذایی و روش های پخت مختلف تهیه میکرد.مشتریان نیز آزاد بودند بر حسب لذتی که از غذایشان بردند پول پرداخت کنند.
nuova esperienza آنقدر پر طرفدار شده بود که مردم باید از شش ماه زودتر میز رزرو میکردند. رستوران کوچک لئوناردو دیگر پاسخگوی این تعداد مشتری نبود پس لئوناردو یک رستوران بزرگ در خیابان لوئیجی گالوانی(Luigi Galvani) میلان تهیه کرد . حالا دیگر nuova esperienza بزرگترین رستوران میلان بود و شهرت لئوناردو در تمام ایتالیا و حتی اروپا گسترده شده بود.