سرسخت تر از کولاک های مسکو

در یکی از سردترین روزهای زمستان ، درخیابان اودلنیای شهر مسکو ، میخائیل روحانی کلیسای مقدس ترونیتی ووبات بسیار لاغر و ضعیفی را جلوی کلیسا پیدا کرد.این ووبات ضعیف بدون هیچ یادداشت و نامه ای رها شده بود. او چندین روز به دنبال والدین این ووبات گشت اما نتوانست نشانه ای از آنها پیدا کند ، سرانجام میخائیل تصمیم گرفت خود او را بزرگ کند و نام او را ژستکی گذاشت.

کلیسای مقدس ترینیتی در خیابان اودلنیای مسکو
ژستکی رها شده جلوی کلیسا

اهالی کلیسا و مردم آن منطقه به خاطر هیکل ضعیف و لاغرش به او اسلبی(Слабый) به معنای ضعیف میگفتند و ژستکی نیز به دلیل همین تمسخر ها و به خاطر هیکل لاغرش بسیار منزوی و بدون اعتماد به نفس بود.میخائیل امیدوار بود اوضاع در مدرسه برای ژستکی تغییر کند. بنابراین او را به مدرسه ابتدایی شماره 59 مسکو فرستاد. اما شرایط برای ژستکی سخت تر شد ، بچه های سال بالایی او را مسخره و اذیت میکردند ، بارها پیش آمده بود که بچه ها وسایل و کیفش را داخل سطل آشغال می انداختند و یا خودش را داخل چاله های آب می انداختند. او در مدرسه هیچ دوستی نداشت و از همه میترسید.

مدرسه ابتدایی شماره59 شهر مسکو

تنها سرگرمی او بالا رفتن از سقف کلیسا و سورتمه سواری با میخائیل بود . او عمیقا از سرمای مسکو متنفر بود و فقط قهوه های داغ میخائیل میتوانست سرمای مسکو را برای ژستکی قابل تحمل کند.روزها به سرعت سپری میشد و هر روز ژستکی تنهاتر و میخائیل نگران تر میشد.میخائیل همه چیزش بود. تنها دوستش،والدینش و تنها کسی که او را طرد نکرده بود . این حقیقت که همه حتی والدین واقعیش او را رها کرده بودند سخت آزارش میداد و منزویش کرده بود.

رفتن به مدرسه متوسطه اول به بزرگترین کابوس ژستکی تبدیل شد.او که توانی برای مقابله با زورگوهای مدرسه نداشت، همیشه مجبور به فرار بود. در یکی از همین فرار هایش از دست بچه های زورگوری مدرسه اولین معجزه زندگی ژستکی رخ داد.

در مسیر بازگشت ژستکی از مدرسه متوسطه ی اودلنینسکایا به کلیسا،سوپرمارکتی به نام پیاتروچکا وجود داشت. وقتی ژستکی مجبور به فرار از دست بچه های مدرسه بود مجبور شد از دیوار آن فروشگاه بالا برود، در کمال تعجب متوجه شد هیچکدام از بچه ها نمیتوانند از آن دیوار بالا بروند. 

مدرسه متوسطه اودلنینسکایا
سوپرمارکت پیاتروچکا

برای اولین بار ژستکی احساس غرور میکرد. او حس یک ابر قهرمان را داشت که قدرتش بالا رفتن از دیوار های شهر بود.بعد از آن روز  ژستکی دیگر از قلدر های مدرسه نمیترسید،به راحتی از دستشان میگریخت. همین باعث اعتماد به نفسش شده بود.بعد از مدتی او دیگر اسلبی لاغر مردنی نبود بلکه ژستکی سرسخت وچابک بود. چون تنها کسی بود که قلدرها از پسش بر نمی آمدند.

اوضاع برای ژسکتی تغییر کرده بود،هرچند او همچنان تنها بود اما متوجه شده بود به هر روشی که میتواند باید سرسخت باشد. اما میخائیل از همیشه نگران تر بود. اگر روزی ژسکتی عزیزش سقوط میکرد چه ؟ یا بدتر از آن اگر ژستکی مهربانش تبدیل به سارقی میشد که حرفه اش از دیوار بالا رفتن است چه؟!! همین باعث بحثشان شده بود. ژستکی اصلا حاضر نبود از اینکار دست بکشد، حتی چندباری شدیدا بحثشان شد و در اخرین بحثشان ژستکی با قهر از خانه بیرون رفت و برای شام هم برنگشت.میخائیل با نگرانی برای پیداکردن او راهی شد ولی در تاریکی شب دچار حادثه شد.اخرین چیزی که ژستکی از میخائیل شنید معنی اسمش بود، سرسخت و قوی.

او از همیشه تنها تر شده بود و خودش را مقصر میدانست و مطمعن نبود میخواهد با باقی زندگیش چکار کند. در یکی از روزهایی که بی هدف در خیابان های مسکو قدم میزد خود را جلوی باشگاه صخره نوردی دید. این راهی بود که هم میتوانست علاقه و استعدادش را دنبال کند و هم میتوانست باعث افتخار میخائیل شود. با جدیت صخره نوردی و ورزش حرفه ای را شروع کرد بعد از گذشت چند سال بهترین در مسکو و سپس بهترین در روسیه و یکی از بهترین ها در دنیا شد.

او مانند معنی اسمش سرسخت و قوی شده بود. ژستکی از پس همه ی مشکلاتش برآمده بود و ادم موفقی شده بود. او یتیمی،تنهایی،وضعیت جسمی متفاوتش،قلدر های مدرسه و از دست دادن بهترین دوست و همراهش میخائیل را تحمل کرده بود و این سختی ها را پشت سر گذاشته بود. در چندین رشته ورزشی خصوصا ورزش های زمستانی حرفه ای بود و هر روز بیشتر پیشرفت میکرد.هنوز طعم قهوه، یاد مهربانی های میخائیل را در ذهنش زنده میکرد و همین باعث شده بود او عاشق نوشیدن قهوه باشد.او دیگر از سرمای مسکو متنفر نبود بلکه دوستش داشت چون باعث قوی تر شدنش شده بود.

 در یکی از سفرهایش به اسپانیا برای کوهنوردی در رشته کوه‌های کلسرولا به بندر بارسلون مسافرت کرد.بعد از رسیدن به بارسلون برای نوشیدن قهوه به کافه ای به نام dunkin رفت،طبق معمول همیشه مشغول نوشیدن قهوه اش و مرور خاطرات شیرین سورتمه سواری هایشان با میخائیل بود که صدای گرم یک نوازنده گیتار توجهش را جلب کرد.آن نوازنده گیتار بلا(Bella) بود، زیباترین و بانمک ترین ووباتی که ژستکی دیده بود. دقیقا مانند معنی اسم بلا. و این آغاز دوستی بلا و ژستکی بود.

کافه دانکین در بارسلون اسپانیا
کافه dunkin،بندر بارسلون

بعد از این دیدار ژستکی به مسکو بازگشت و تمرینات سخت خود را ادامه داد، بلا نیز در بارسلون ماند. اما دیدن ژستکی و شنیدن داستان زندگی او تاثیر بسیار زیادی در زندگی بلا گذاشت و باعث تغییراتی در زندگیش شد.

هر چند این دوستان خوب همچنان از راه دور  با هم در ارتباط هستند، اما دیگر نتوانستند یکدیگر را ببیند. امروز که ادامه داستان زندگی ٰژستکی به همراه شما رقم میخورد میتوانید با هدیه دادن بلا به یکی از دوستانتان هم داستان زندگی او را بخوانید و هم باعث شوید ژستکی و بلا بعد از مدت ها همدیگر را ببیند.