تلاش برای بهترین بودن

ساعت حدودا 3 صبح بود و آرتمیس در تاریکی شب روی تختش دراز کشیده بود.دستانش از شدت اضطراب میلرزید و حتی نمیتوانست از جایش بلند شود تا مقداری آب بنوشد.

مدام با خودش مسیر زندگیش را مرور میکرد تا متوجه اشتباهاتش شود و از صمیم قلب آرزو میکرد که میتوانست فقط برای یک بار به گذشته سفر کند تا اشتباهاتی که باعث شده بود در این شرایط قرار بگیرد را انجام ندهد. 

او ووبات بسیار باهوشی بود هرچند در شرایط کنونی به هوش و تواناییی های خودش باور نداشت.

تا قبل از ورود به دوره‌ی دبستان زندگی برای او فوق العاده بود . او تمام وقت مشغول کنجکاوی ، نقاشی و آتاری بازی بود .گاها کنجکاوی و خلاقیتش باعث میشد اسباب بازی هایش را خراب کند و  از قطعات چند اسباب بازی برای خود چیزی جدید خلق کند که البته این کار ناراحتی و عصبانیت والدینش را به همراه داشت.

اما با ورود دوران دبستان زندگی آرتمیس دستخوش تغییراتی شد. او مجبور بود نیمی از وقت خود را در مدرسه بگذراند و اکثر وقت خارج از مدرسه نیز صرف انجام تکالیف میشد ، تکالیفی که برای آرتمیس بسیار خسته کننده بود. او اکنون وقت بسیار کمی برای بازی و کنجکاوی داشت ، از طرفی مادر آرتمیس بسیار سختگیر و منظم و روی درس آرتمیس حساس بود . برای او فقط نمره ی بیست قابل قبول بود. و هر بار آرتمیس اعتراض میکرد مادرش این جمله ی تکراری را به او میگفت : ” نمره های هجده و نوزده نمره های خوبی  برای بچه های معمولی هستند ولی تو نابغه ای و باید بیست بگیری “. آرتمیس هم به دلیل هوش بالا سختگیری مادرش همیشه شاگرد اول کلاس بود. 

آرتمیس در ابتدای ورود به دوران دبیرستان برای انتخاب رشته بحث جدی با والدینش داشت ، او به رشته ی هنر علاقمند بود اما والدینش تصور میکردند این فقط یک احساس گذراست و در آینده آرتمیس از آن پشیمان میشود. در نهایت آرتمیس از بین رشته های ریاضی فیزیک و تجربی رشته ی ریاضی را برگزید. 

این اوضاع تا پایان مدت دبیرستان ادامه داشت و آرتمیس همچنان شاگرد اول کلاس بود اما تفکری خطرناکی درون ذهن آرتمیس شکل گرفته بود که آرتمیس بعدها به آن ایدئولوژی صفر و یک میگفت . این تفکر مدام به آرتمیس القا میکرد که تو یا در کاری بهترین هستی یا ارزشی نداری ، اگر نمیتوانی در کاری بهترین باشی اصلا آن را شروع نکن یا اگر در ادامه ی مسیر فهمیدی نمیتوانی بهترین باشی آن را رها کن . یا بهترین باش و یک باش یا اصلا آن را شروع نکن و صفر باش ، حد وسطی وجود ندارد.

آرتمیس در کنکور قبول شده و در رشته ای فنی و مهندسی مشغول به تحصیل شد. اما برای آرتمیس دانشگاه دو تفاوت اصلی با مدرسه داشت.

اول اینکه دیگر مادر آرتمیس کنترل چندانی روی نمرات و درس خواندن او نداشت و تفاوت دوم اینکه دیگر فقط هوش بالای آرتمیس برای شاگرد اول بودن و بهترین بودن کافی نبود و او باید برای بهترین بودن مهارت های دیکری مثل نظم ، برنامه ریزی ، تمرین و… را نیز دارا میبود ، چیزهای که او اصلا در دوران مدرسه نیاموخته بود و فقط به واسطه ی هوش بالایش میتوانست درسهایش را به خوبی بگذراند.

این تفاوت ها باعث شد آرتمیس در ترم اول دانشگاه عملکرد بسیار بدی داشته باشد و مشروط شود. همین موضوع کافی بود تا همان ایدئولوژی صفر یک به سراغ او بیاید و او که احساس میکرد دیگر بهترین نیست تمایلی برای ادامه ی دانشگاه نداشت از طرفی نگران بود این موضوع را به والدینش بگوید . و در نهایت او با سه ترم مشروطی متوالی از دانشگاه اخراج شد.

او طی چند سال بعد در چند شرکت خصوصی با سمت های مختلف کار کرد و مهارت هایی در زمینه ی هنر ، کامپیوتر و صنعت آموخت ، حتی توانست با پس اندازش دوربین عکاسی که سالها عاشق آن بود را بخرد. ولی بیش از یک سال در هیچ کدارم از شرکت ها دوام نیاورد.او شغل های متفاوتی را امتحان کرد ، از فروشندگی و کارگری گرفته تا طراحی گرافیک و طراحی وبسایت . در هر کدام از شغل هایش چیزی یاد میگرفت اما به نظرش وقت خودش را تلف میکرد چون این تجربیات هیچ ارتباطی با هم نداشتند.