درخشش در آسمان ریو دو ژانیرو

لوکاس به سختی چشمانش را باز کرد. هنوز کاملا هوشیار نبود اما متوجه شد که در بیمارستان است. او هیچ چیز را به خاطر نمی آورد و حتی نام خودش را نیز فراموش کرده بود تنها چیزی که حس میکرد درد شدیدی  در تمام سرش بود. لوکاس مجددا از هوش رفت و بعد از 48 ساعت به هوش آمد شرایط جسمیش بهتر شده بود اما همچنان سر درد داشت و از همه مهم تر چیزی را به خاطر نمی آورد.

کمی جلوتر کنار پنجره اتاق بیمارستان ووباتی ایستاده بود و به منظره بیرون نگاه میکرد. بعد از اینکه متوجه شد لوکاس به هوش آمده با هیجان خود را به تخت او رساند و پرسید : لوکاس!! حالت چطوره قهرمان ؟ تو همه ی ما رو نگران کردی.

لوکاس با تعجب نگاهی به او انداخت ، این ووبات کی بود؟ چرا بهش گفت قهرمان ؟منظورش از همه کیا بودن ؟

ووبات ناشناس وقتی تعجب  را در چهره ی لوکاس دید خودش را معرفی کرد: هی لوکاس! منم لوئیس ، بهترین دوستت و هم تیمت . نگو که منو نمیشناسی!! چند لحظه صبر کن تا دکتر رو خبر کنم.

لوئیس با دکتر برگشت، دکتر ابتدا فکر میکرد این فراموشی از اثرات موقت داروهایی است که لوکاس در این مدت مصرف کرده اما بعد از دیدن نتایج سیتی اسکن متوجه شد که لوکاس دچار آسیب مغزی شده و احتمالا حافظه اش را برای همیشه از دست داده است.لوکاس همچنان سردرگم  بود و متوجه چیزی نبود . بعد از اینکه دکتر از اتاق لوکاس بیرون رفت ، لوئیس راجع به زندگی لوکاس برایش توضیح داد: لوکاس فوتبالیست حرفه ای تیم اینترناسیونال(Internacional) لیگ سری A  برزیل بود. همه او را به عنوان ستاره ی آینده ی فوتبال برزیل و رونالدوی بعدی میشناختند.او صاحب یک رستوران بزرگ در خیابان ….. ریوداژنیرو و صاحب یک پنت هاوس بزرگ در    ….. بود و از همه مهمتر او  قرار بود تا ماه بعد برای بستن قرارداد و بازی در آث میلان به ایتالیا سفر کند. درست قبل از پایان فصل و در آخرین بازی لیگ لوکاس به شدت مجروح شد و به بیمارستان منتقل شد.

بعد از مدتی تقریبا تمام امیدها برای بازگشت حافظه ی لوکاس از بین رفت و او چیزی به خاطر نیاورد . تمام تلاش هایش برای بازی در تیم فوتبال نا امید کننده بود ، او نمیتوانست استراتژی ها و تکنیک های گذشته را به خاطر بیاورد . تمام  تکنیک ها در جایی از ناخودآگاهش بود اما لوکاس به آن دسترسی نداشت.

او از تیم اینترناسیونال کنار گذاشته شد. این اتفاق ضربه ی سختی به شهرت لوکاس وارد کرد ، قراردادش با آث میلان فسخ شد و رستورانش تقریبا خالی از مشتری شد . این اتفاقات لوکاس را مجبور کرد رستوران و پنت هوسش را بفروشد تا بدهی هایش را پرداخت کند . او  در یکی از محله های فقیر نشین ریو دوژانیرو در خانه ای کوچک ساکن  و به شغل باربری مشغول شد .

بعد از گذشت  حدود سه سال لوکاس کاملا  از ذهن همه محو شد .او همه چیزش را از دست داد. حرفه اش ، شهرتش ، رستوران و خانه  و تمام دارایی اش و حتی بهترین دوستش لوئیس …!

به نظر میرسید بر خلاف لوکاس اوضاع برای لوئیس به خوبی پیش رفته . او که در سایه بازیکن قدرتمندی مثل لوکاس فرصت عرض اندام نداشت با کنار زده شدن لوکاس به بازیکن فیکس تیم تبدیل شده و از شهرت حرفه ای خوبی برخوردار است .لوئیس در تمام این مدت با لوکاس هیچ تماسی نداشت . برای لوکاس روشن بود که لوئیس فقط از شهرت او استفاده کرده بود تا دیده شود و بعد از حادثه ای که برای لوکاس رخ داد او را رها کرده است.

شاید ستاره ی بخت لوکاس افول کرده بود . خود لوکاس هم پذیرفته بود که آن دوران با شکوه به پایان رسیده و بهتر است همین کار باربری را ادامه دهد و  درآمد ناچیزش را  برای خانواده اش خرج کند.

قرار بود در محله ی فقیر نشین لوکاس زمین فوتبالی افتتاح شود و  ستاره ی جدید فوتبال برزیل یعنی لوئیس هم در مراسم افتتاحیه حضور داشت . لوکاس هم بی اطلاع از حضور لوئیس به افتتاحیه زمین فوتبال رفت.در شلوغی مراسم افتتاحیه برای چند ثانیه لوکاس و لوئیس با هم رو به رو شدند .همان چند ثانیه کافی بود تا خنده ی تمسخر آمیز لوئیس قلب لوکاس را بشکند. لوکاس به سختی خود را به گوشه ای رساند. احساس ناراحتی و عصبانیت شدیدی میکرد و تمام بدنش میلرزید. اما چه میتوانست بکند ؟ او قدرتی نداشت و کاملا فراموش شده بود.

مدتی بعد از ماجرای افتتاح زمین فوتبال ، لوکاس در راه بازگشت ازمحل کارش به خانه بود که متوجه شد چند نفر از هم سن و سال هایش در حال فوتبال بازی کردن هستند. او سخت تحت تاثیر تکنیک بازی این ورزشکاران خیابانی قرار گرفته بود و متوجه اتفاقات اطرافش نبود تا اینکه سنگینی دستی را روی شانه اش حس کرد و صدایی که گفت :

– دوست داری بازی کنی رفیق ؟ من و رفیقام هر روز بعد از کار میایم اینجا و بازی میکنیم ،خوشحال میشیم  یه هم تیمی جدید داشته باشیم.

لوکاس کمی شوکه شده بود و در حقیقت کمی هم میترسید که این ورزشکاران خیابانی او را بشناسند و به قصد تمسخر او را دعوت به بازی کنند . بنابراین سعی کرد برای بازی نکردن بهانه ای بیاورد:

– نه راستش از صبحه مشغول کارم و باید استراحت کنم ، همینطور که میبینی کفش هم ندارم که بازی کنم.

– برای استراحت وقت زیاده ، در مورد کفش هم نگران نباش کفش های منو بپوش.

لوکاس با خودش فکر کرد در شرایط فعلی او  دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد پس چرا خودش را از لذت یک بازی فوتبال بعد از سالها و بدون حضور هیچ رسانه و چشم قضاوتگری محروم کند؟

پیشنهاد را پذیرفت و به سمت زمین حرکت کرد.

ناشناس همراه لوکاس ادامه داد :

– راستی من خوزه هستم . این بچه هایی هم که میبینی به ترتیب آنتونیو ، کارلوس و پدرو هستن.اونی که قدش بلنده هم گبریل هست ،برعکس ظاهر خشنش ووبات مهربونیه. تو خودت رو معرفی نمیکنی ؟

– من لوکاس هستم ، توی همین محله باربری میکنم . چند سال پیش فوتبال رو کنار گذاشتم و از اون موقع دیگه بازی نکردم. امیدوارم امروز خرابکاری نکنم.

بازی شروع شد و لوکاس دوباره لذت فوتبال رو چشید اما مشخصا  دیگه  اون بازیکن حرفه ای نبود.اما همچنان نسبت به بقیه خوب بازی میکرد. خوزه و دوستاش نیز تکنیک هایی فراتر از چیزی که توی لیگ بازی میشد داشتن . اونا توی دریبل زدن و کنترل توپ فوق العاده بودن . بعد از پایان بازی خوزه و دوستانش به خوبی با لوکاس ارتباط برقرار کردن و اون رو به عنوان عضو جدید گروهشون قبول کردن.

اما برای اونها عجیب بود که لوکاس بازی شبیه به بازیکنان حرفه ای لیگ داشت .هرچند در حین بازی گنگ بود و اکثرا در موقعیت های اشتباهی قرار داشت اما مشخض بود که به خوبی توانایی کنترل توپ را دارد و  ضربات بسیار دقیقی میزند. این موضوع باعث شد پدرو  راجع به لوکاس  کنجکاو شود و متوجه گذشته ی او شود. خوزه این موضوع را به لوکاس گفت و بابت اتفاقات ناگواری که برای او افتاده بوداظهار تاسف کرد. او همچنین راجع به ایده ای که در سر داشت با لوکاس صحبت کرد. خوزه دوست داشت با تیمی خیابانی در لیگ شرکت کند اما هیچگاه موفق نشده بود. این ایده از نظر لوکاس هم بسیار جذاب بود . اینکه تکنیک ها و دریبل های خیابانی در کنار ضربات دقیق و استراتژی های حرفه ای فوتبال لیگ  قرار بگیرند فوق العاده بود.این ایده با حضور لوکاس و با توجه به سابقه ی درخشانش جدی تر شد . تیم خوزه نسبتا تکمیل بود . گابریل درشت هیکل یک دفاع تمام عیار و جنگنده بود و در کنار دیگر دفاع تیم یعنی کارلوس عملکرد عالی داشتند. پدرو  دروازه بان چابک و سریعی بود ، خصوصا در مهار پنالتی تکنیک خاص خودش را داشت و عالی عمل میکرد. گابریل و آنتونیو نیز هافبک هایی بسیار توانا بودن آنها میتوانستند 120 دقیقه تمام را بدون مشکل بدوند . قلب اصلی این تیم خط حمله ی آن یعنی خوزه بود. اما خوزه به تنهایی نمیتوانست در این پست بازی کندو لوکاس برای بازی در کنار او در خط حمله عالی بود .از طرفی به نظر میرسید کار کردن به عنوان باربر باعث شده بود لوکاس بسیار توانمند شده  و از لحاظ قدرت جسمانی یک سر و گردن فراتر ظاهر شود. تمام اعضای تیم به سختی تلاش کردند و توانستند وارد لیگ دسته سری B شده و به خوبی بدرخشند. بعد از گذشت چند فصل تمامی آنها شهرت خوبی داشتند و تقریبا تمام لیگ نوع بازی آنها را تحسین میکردند.

چهار فصل در لیگ سری B  گذشت تا لوکاس و تیمش توانستند به لیگ حرفه ای سری A  برسند . تمام تیم های حاضر در لیگ هم میدانستند که تیم شش نفره خوزه و لوکاس در کنار هم بهترین عملکرد را دارند . شروع فصل جدید با یک خبر عالی همراه بود . پیشنهاد بازی در تیم پالمیراس لیگ سری A برای شش نفر آنها. احتمال اینکه تیمی شش بازیکن از تیم دیگر را با هم خریداری بکند نزدیک به صفر بود اما عملکرد فوق العاده لوکاس و باقی تیم باشگاه پالمیراس را متقاعد کرده بود که هر شش نفر آنها را بپذیرد.

داستان شروع دوباره لوکاس و تیمش  از کف خیابان  نه تنها تمام لیگ بلکه تمام ریو دو ژانیرو  و برزیل  را پر کرده بود . و البته لوئیس هم مطلع شد .او از اینکه مجددا زیر سایه ی شهرت لوکاس قراربگیرد متنفر بود و وحشت داشت . بنابراین در تمام کنفرانس های مطبوعاتی و مصاحبه ها  شروع به تمسخر لوکاس کرد تا  روحیه او را از بین ببرد. او اکنون بزرگترین بازیکن برزیل بود و شایعاتی مبنی بر حضور او در بارسلونا در فصل بعد وجود داشت. این شرایط باعث میشد صحبت های او در مورد لوکاس بازتاب گسترده ای داشته باشد و شرایط را برای لوکاس و تیمش سخت کند. این صحبت ها مانند قطره ی آبی که کم کم باعث  ترک برداشتن سنگی میشود  به آرامی در وجود لوکاس رسوخ میکرد. تمام تیم نگران و ناراحت بودند . خصوصا گابریل .

هفته های لیگ سپری شدند و تیم پالمیراس با عملکرد خیره کننده شش بازیکن جدیدش که سبک نوینی از فوتبال را ارائه میدادند با هفتاد و هفت امتیاز در صدر جدول قرار گرفت. تیم اینترناسیونال نیز با عملکرد خیلی خوب ستاره  هایش از جمله لوئیس با هفتاد و شش امتیاز در رده ی دوم جدول قرار داشت . همه چیز به بازی آخر و تقابل پالمیراس و اینترناسیونال بستگی داشت.

حواشی و اخبار این بازی در تمام دنیا پیچید و تمام دنیا با داستان لوکاس و تلاش دوباره او برای رسیدن به این جایگاه و سبک عجیب  بازی شش بازیکن پالمیراث  آشنا شده بودند . آخرین بازی لیگ با حضور نمایندگانی از تیم های مطرح دنیا مثل منچستر ، آث میلان و بارسلونا برگزار میشد  . این بازی تقابل لوکاس و لوئیس بود و برنده همه چیز را میبرد.

بازی شروع شد . پالمیراس فقط به مساوی نیاز داشت و با نظر مربی تدافعی بازی میرد اما در مقابل  اینترناسیونال باید حتما میبرد و تهاجمی بازی میکرد. لوکاس  با بازی تدافعی موافق نبود اما باید مطابق نظر مربی بازی میکرد. 

بازی تدافعی لوکاس بهانه ای برای تمسخر او توسط لوئیس بود و او در تمام مدت بازی لوکاس را تمسخر میکرد . بالاخره بازی روانی لوئییس جواب داد و لوکاس از کنترل خارج شد او  حمله به سمت دروازه اینترناسیونال را رهبری میکرد اما عصبانیت و عدم تمرکز باعث شد توپ را از دست داده و موقعیت خوبی در ضد حمله برای لوئیس فراهم شود. لوئیس برای له کردن لوکاس فقط به یک گل نیاز داشت و به سرعت به سمت دروازه پیشروی میکرد. گابریل که به شدت از اظهار نظر های لوئیس در مورد لوکاس عصبانی بود به شکلی خشن روی لوئیس خطا کرد.

دقایق پایانی بازی بود و تمام نگاه ها به داور . گابریل اخراج شد و  ضربه ی پنالتی اعلام شد.

همه چیز به نفع لوئیس بود. این ضربه گل در دقایق پایانی بازی فرصت هیچ جبرانی را برای پالمیراس باقی نمیگذاشت. تنها مانع رو به روی لوئیس ، پدرو دروازه بان پالمیراث بود.

داور در سوت دمید و لوئیس بهترین ضربه ی خود را زد .  در دور از دسترس ترین نقطه ی دروازه . گرفتن این ضربه برای هر دروازه بانی تقریبا غیر ممکن بود. اما پدرو مثل هر دروازه بان دیگری نبود. او با تکنیک مخصوص خود توپ را مهار کرد.

لوئیس به دستان پدرو خیره شده بود و خشکش زده بود . در این فرصت کارلوس با انتقال توپ به  آنتونیو و گابریل و در نهایت به خط حمله باعث شکل گیری یک ضد حمله عالی شد .

حالا تمام دنیا همکاری خوزه و لوکاس و فوتبال خیابانی آنها را میدیدند و خوزه تمام بازیکنان محوطه را دریبل کرد و یک موقعیت استثنایی برای لوکاس خلق کرد . لوکاس هم تمام خشمش از اتفاقات این چند سال را در پاهایش که مدت ها باربری کرده بودند جمع کرد و زیبا ترین و محکم ترین ضربه ای که تا کنون زده شده را به توپ زد . ضربه ای که تور دروازه را پاره کرد!

سوت پایان به صدا درآمد .  همه از چیزی که دیده بودند متعجب بودند و نه تنها لوکاس بلکه شش عجوبه جدید فوتبال را تشویق میکردند. لوئیس نیز در سکوت به رختکن برگشت ، او نه تنها قرار داد بارسلونا را از دست داد بلکه به دلیل بی اخلاقی که در فصل گذشته داشت توسط هیچ تیمی پذیرفته نشد.

تمام شش بازیکن خیابانی به بهترین تیم های دنیا منتقل شدند و هر کدام از انها در یکی از لیگ های مطرح فوتبال دنیا مشغول به بازی است.

لوکاس  به آرزوی دیرینه اش دست یافت و در آث میلان بازی کرد . او در اولین روز بعد از خروج از باشگاه تصمیم گرفت در میلان قدمی بزند .او عجیب ترین اغذیه فروشی دنیا را پیدا کرد. دوچرخه ی  پاستای مخصوص در میدان ویرجیل و لئوناردو صاحب آن. لئو و لوکاس به سرعت به دوستان خوبی برای هم تبدیل شدند و دستان زندگی هردوی آنها برای دیگری الهام بخش بود . داستان شجاعت لئوناردو و داستان پشتکار لوکاس.

امروز که شما بهترین دوست لوکاس هستید و ادامه داستان زندگی او در کنار شما رقم میخورد میتوانید با هدیه دادن یا معرفی لئوناردو به دوستان خود بار دیگر این دوستان خوب را به هم برسانید و با داستان زندگی لئوناردو آشنا شوید.