سوار بر موج های مدیترانه

در بندر بارسلون کشور اسپانیا،خانواده ثروتمندی در عمارت پالائوت آلبنیز(Palauet Albéniz) زندگی میکردند. بلا یکی از اعضای این خانواده بود. ووباتی غمگین و ناراحت. بلا عاشق صحبت کردن بود اما در خانواده اشرافی او کسی فرصت صحبت کردن با او را نداشت و همه مشغول کارهایی بودند که از نظر بلا وقت تلف کردن و بیهوده بود.

عمارت پالائوت آلبنیز(Palauet Albéniz)
عمارت پالائوت آلبنیز(Palauet Albéniz)

برای بلا رفتن به میهمانی های اشرافی خسته کننده بود،او از پوشیدن لباس های رسمی متنفر بود و در آن ها احساس خفگی میکرد .قدم به قدم آن عمارت بزرگ برایش دلگیر و خسته کننده بود.فایده یک عمارت چند هزار متری چه بود وقتی نمیتوانستی در آن خوشحال باشی؟ گرانترین لباس های رسمی چه ارزشی داشت وقتی نمیشد با آنها دوید؟موسیقی که نتوان با آن رقصید یا هم نوا شد چگونه میتوانست حال او را خوب کند؟

بلا از یک خانواده اشرافی بود پس تمام دوستانش را هم افرادی مثل خانواده اش تشکیل میدادند .او اجازه نداشت با مردم کوچه و بازار دوست شود .او نمیتوانست مثل مردم عادی در راه رفتن به مدرسه بدود یا درون چاله های آب بپرد چون  باید در همان عمارت توسط معلم خصوصی درس میخواند،نمیتوانست به ساحل برود و قلعه شنی درست کند . بلا عاشق شنیدن صدای دریا و راه رفتن رو شنهای خیس ساحل بود.همینطور عاشق قدم زدن در خیابان های شلوغ.عاشق پوشیدن شلوار جین و هودی …

تمام اینها باعث شده بود بلای برونگرا و پرحرف به ووباتی ساکت و غمگین تبدیل شود.فقط مانوئل باغبان عمارت گاهی با او صحبت میکرد و به آرزوهایش که دیگران آنها را بی ارزش میدانستند گوش میداد.

صبح یکی دیگر از روزهای خسته کننده بلا مثل همیشه از خواب بیدار شد و به طرف پیانو رفت تا تمرین را شروع کند. از پیانو بیش از هر ساز دیگری متنفر بود،نه به خاطر صدایش،اتفاقا صدای پیانو را دوست داشت. بلکه به این دلیل که پیانو را نماد اشرافی گری و تمام چیزهایی که از آنها متنفربود میدانست. پس هر روز صبح موقع تمرین تمام تنفرش را روی کلید های پیانو خالی میکرد تا شاید حالش بهتر شود ولی در آخر بلای مهربان دلش برای پیانو  میسوخت و عذاب وجدان میگرفت که کلید هایش را محکم و با عصبانیت فشار داده.وقتی بلا به پیانو رسید متوجه یک جعبه شد که روی پیانو بود . روی جعبه با دستخط مانوئل نوشته شده بود “برای بلای مهربان”.

بلا پاکت را باز کرد،داخل آن یک نامه و یک کیسه بود. بلا نامه را باز کرد و با صدای بلند خواند:

بلای عزیز و مهربانم سلام امیدوارم حالت خوب باشد.

بسیار متاسفم که بگویم من بازنشسته شده ام و برای باقی عمرم به جزیره کوچک و کم جمعیت فرمنترا(Formentera) سفر میکنم. بنابر این دیگر نمیتوانم به صحبت های شیرین تو درمورد آرزوهایت گوش کنم. همانطور که احتمالا خودت هم میدانی امشب تولد تو  است و من دو هدیه برای تو دارم:

اولین هدیه ام به تو چیزی است که در این سالهایی  که زندگی کرده ام آموختم ،اینکه پس از گذشت اینهمه سال در زندگیم تنها حسرتی که دارم دنبال نکردن آرزوهایم است.وقتی به سن و سال من برسی احتمالا متوجه خواهی شد که نه پول ، نه ماشین و نه هیچ عمارتی برایت حسرت نخواهد بود بلکه تنها حسرت تو خاطراتی است که میتوانستی بسازی و نساختی…

هدیه دوم من به تو داخل کیسه همراه نامه  است. امیدوارم از آن به خوبی استفاده کنی .

امیدوارم در آینده به همان بلای خوشحالی که میشناختم تبدیل شوی . دوست خوب تو مانوئل

بلا با هیجان کیسه را باز کرد. داخل آن یک شلوار جین و هودی زرد رنگ اندازه بلا ،مقداری پول و یک راهنما جهت خروج از عمارت بود.

بلا به خودش آمد،امشب تولد او بود ولی هیچکس بجز مانوئل یادش نبود.حتی خودش!! هدیه مانوئل زیباترین هدیه ای بود که تاکنون گرفته بود.هنوز یکروز از رفتن مانوئل نمیگذشت ولی بلا بی نهایت دلتنگش شده بود.

او چهار ساعت فرصت داشت تا قبل از آمدن اعضای خانواده اش دنیای تازه ی آنطرف دیوار های عمارت را ببیند. با عجله شلوار جین و هودیش را پوشید و از راه مخفی که مانوئل گفته بود خارج شد. 

خروجی مخفی عمارت از سمت چپ حیات

 برای اولین بار بلا احساس آزادی میکرد.با هیجان به سمت ساحل دوید و کفشهایش را در آورد و با چشم های بسته روی شنهای خیس راه رفت و به نجوای دریا گوش داد. با حسرت به بچه های معمولی که هر روز میتوانستند به ساحل بیایند نگاه میکرد. فقط بلا درک میکرد که این بچه ها چقدر ثروتمند و خوشبخت هستند و خودشان نمیدانند. از مغازه های کنار ساحل برای خودش نوشابه و هات داگ خرید و مشغول خوردن شد. غذاهای فست فودی در عمارتشان ممنوع بود چون باعث چاقی میشد و بلا برای اولین بار بود چنین غذای خوشمزه ای میخورد. بعد از خوردن غذایش بی هدف مشغول پرسه زدن در خیابان ها شد که صدایی جادویی گوش هایش را نوازش داد. صدای گیتار یک نوازنده دوره گرد. زمان از دستش خارج شد اما حدودا یک ساعتی مشغول شنیدن صدای گیتار بود. به ساعتش نگاه کرد،‌هنوز یک ساعت وقت داشت.چشمش به کافه ای آنطرف خیابان افتاد. کافه دانکین(dunkin coffee). به آنجا رفت و با باقی مانده پولی که داشت یک قهوه سفارش داد. در دلش از مانوئل ممنون بود که بهترین روز تولدش را برایش ساخته و همچنان از صدای گیتار سرمست بود. پس از نوشیدن قهوه به عمارت بازگشت. هودی،شلوار و لیوان قهوه اش را در اتاق مانوئل پنهان کرد و به اتاقش بازگشت.

ساحل دریای مدیترانه،بندر بارسلون
کافه دانکین

 

بعد از گذشت آن روز زندگی بلا تغییر کرد.در قدم اول بلا تصمیم گرفت تا یک گیتار بخرد.او نمیتوانست از خانواده اش برای گیتار پول بگیرد، حدود دویست یورو پس انداز داشت و  میتوانست با فروش گردنبندش حدود ششصد یوروی  دیگر به دست آورد.گردنبندش را خیلی دوست داشت اما این بهای کمی برای رسیدن به آرزوهایش بود پس بدون درنگ آنرا فروخت و با هشتصد یورویی که داشت یک گیتار فلامنکو دست دوم خرید. کنار دریا رفت گیتارش را در دست گرفت و با عشق به آن نگاه کرد.اما او هزینه لازم برای یادگیری گیتار را نداشت.فکری به خاطرش رسید. بلافاصله به سمت کافه دانکین دوید و با خوش شانسی توانست همان نوازنده دوره گرد که روز تولدش دیده بود را پیدا کند. نام او ماریانا(Mariana) بود.بلا از ماریانا خواهش کرد که روزانه ده دقیق  به او آموزش دهد و در عوض بلا برای او از عمارت کیک شکلاتی بیاورد تا همراه قهوه میل کند.ماریانا قبول کرد چون شوق و علاقه ی بلا به نواختن گیتار را  در چشمانش دیده بود. از آن روز به بعد بلا هر روز یکساعت از امارت خارج میشدُ به کافه دانکین میرفت و از ماریانا آموزش میدید.

پس از چند ماه بلا به یک نوازنده حرفه ای تبدیل شد،با نواختن گیتار مقداری درآمد داشت و میتوانست لباس ها و چیز هایی که دوست داشت را بخرد.اما هنوز هم این زندگی چیزی نبود که آرزویش را داشت . مخفیانه از خانه خارج شدن و گیتار نواختن ،قایم کردن چیزهایی که دوست داشت و برای خریدنشان زحمت کشیده بود برایش راضی کننده نبود اما همین هم بهتر از زندگی کسل کننده قبلیش بود.

بلا مشغول نواختن گیتار جلوی کافه دانکین

عصر یکی از روزهایی که مشغول نواختن گیتار جلوی کافه دانکین بود متوجه سنگینی نگاهی شد.این نگاه متعلق به ژستکی بود، ووبات سرسخت و ورزشکار اهل روسیه که برای کوهنوردی به اسپانیا آمده بود.ژستکی کاملا مبهوت صدای گیتار بلا شده بود.با دستپاچگی بلا را به نوشیدن قهوه دعوت کرد و بلا که هنوز چند ساعتی وقت داشت قبول کرد.بلا و ژستکی به سرعت به دوستان خیلی خوب هم تبدیل شدند.هر چند ژستکی مجبور بود بعد از چند روز به مسکو بازگردد ولی داستان زندگی اش و سرسخت بودنش بسیار روی بلا تاثیر گذاست. بلا متوجه شد برای رسیدن به آرزوهایش باید جسارت به خرج دهد.بنابراین به عمارت بازگشت و داستان زندگی مخفیانه و آرزوهایش را به خانواده اش گفت. متاسفانه خانواده بلا سخت مخالف این سبک از زندگی بودند پس بلا تصمیم گرفت از خانواده اش جدا شود.

او توانست شغل نیمه وقتی به عنوان پیشخدمت در رستوران  دونزلا د لا کوستا(La Donzella de la Costa) به دست بیاورد و آپارتمان کوچکی در نزدیکی محل کارش اجاره کند. برای هیچ کس باورکردنی نبود که بلا تمام  ثروت خانوادگیش را برای یک شغل پیشخدمتی و یک آپارتمان چهل متری رها کرده است.اما آنها متوجه نبودند که بلا آزادی اش را به دست آورده.بلا آزاد بود برقصد ،بخواند، بنوازد ، به هر جایی از شهر که دلش میخواست برود و به هر کجا که دوست داشت مسافرت کند.

آپارتمان بلا
رستوران دونزلا د لا کوستا
La Donzella de la Costa

 

بلا تا امروز نه دیگر مانوئل را دید و نه ژستکی را ،مانوئل گاها برای او کارت پستال میفرستد و در جزیره خود با خوشحالی زندگی و  استراحت میکند. بلا همچنان با ژستکی از راه دور در ارتباط است اما آنها موفق نشده اند هنوز یکدیگر را ببینند. امروز که شما بهترین دوست بلا هستید و ادامه داستان زندگیش در کنار شما رقم میخورد میتوانید با هدیه دادن یا معرفی ژستکی به یکی از دوستانتان هم داستان زندگی ژستکی را دنبال کنید و هم باعث دیدار دوباره بلا و ژستکی شوید.